سلام
سه شنبه بارون شدید بارید و کلی از گلهای داوودی مادرم رو شکوند.
بیچاره گلها.
البته شاید بیچاره ما.
گلها رو باروون پاییز شکست.
زعفرون های ته باغ کوچولوی مادرم هم بعد از اون نم نم بارون دیروز جوانه زدند.
اما گوشه اتاق پذیرایی قدیمی یه خبر دیگه ای هم هست.....
شمعدونی که کاشته بود یه گل قرمز کوچولو و خیلی خوشگل داده.
...که من تا ابد دوستش خواهم داشت
.نخواستم این وبلاگ دست غریبه ها بیافته چون خیلی ها نشون دادند که بلد نیستند چه جوری به "گل" ها رفتار کنند.
.نخواستم سفید سفید بمونه.
.دوست داشتم هر ماه یه بار توش چیز بنویسم ولی فرصت نمی کنم.
.از شهید آوینی یاد گرفتیم (کمتر) حدیث نفس کنیم.
خداحافظ ای گل سرخ
الحمدلله....